![]() |
![]() |
|
|
يه زماني پيش مياد که هر چي فکر ميکني مي بيني تنها هستي. گاهي اوقات احساس نمي کني که يکي ديگه هم باتو همدرده. دوستت داره وبه هق هق تنهايي دلت،به فرياد خفه شده در گلوت گوش ميده وبراي زلالي آبشار چشمات رودخونه ميشه گاهي وقتي به آسمون نگاه ميکني مي بيني که گرفته و شروع به باريدن مي کنه غصّه توبيشتر ميشه.
باخودت ميگي که آسمون هم دلش گرفته اون هم مثل من کسي رو نداره ولي گل سرخم تاحالا فکر کردي که چقدر بارون فرياد ميزنه که بگه اون فقط بخاطر تو اومده تا باورش کني... تا حالا دقت کردي که با چه شدتي خودشو به زمين ميزنه تا صداشو بشنوي تابهت بگه که تنها نيستي بعضي اوقات که تو فکر ميکني کسي نداري اون مياد واکثر اوقات ازت دلگير نميشه چون اون تورو باور کرده ولي زماني پيش مياد که اون با خودش ميگه تو که گفتي تنهايي؟؟ نياز به همدم داري؟چرا به اون توجه نميکني؟ تو اون لحظه دل بارون سرد ميشه،ولي بازم تنهات نمي زاره اين بار بلند تر صدات ميکنه،باورم نميشه با شدت تر از هميشه خودشو به زمين ميزنه تواون لحظه صدايي بلندتر از اون نيست . چون اون آخرين توانشو براي تو گذاشته اون براي تو ميشکنه و مي باره. تو اون لحظه اگر باورش کني اونو مي بيني،اين بار با اين که طاقت نداره ، آروم آروم مياد قلبش گرم شده و اون مجنونه. تو با اون دردودل ميکني تا آروم بشي اون با صدايي که تو بايد درکش کني برات عشقو تعريف مي کنه و اون زمان تو ديگه تنها نيستي اميدوارم هميشه آبي باشي
تواي طوفان غرور،واي بادهاي سهمگين زندگي،غوغا کنيد وبه سختي برپيکرآرزوهاي من تازيانه و شلاق بزنيد. تواي طوفان عشق،هرآنچه مي خواهي تازيانه بزن بر پيکرم . تواي باد سهمناک عشق،دل مرا مثل تخته پاره اي دردرياهاي بزرگ مغروق کن وبه ناله هايش هنگام مرگ توجه نکن. تواي آتش سوزان عشق،قلب ودلم را بسوزان واعتنايي به زنده زنده سوختنشان نکن بي رحم شويد اي بادها،اي آتش،اي طوفان!! اي طوفان به باد فرمان بده به ساحل قلبم برسدواين ساحل کوچک را جستجو کند. مبادا درآن اثري ازعشق و محبت بيابد. آري،غوغا کنيد.تا دلم ازآنچه عشق برايش بوجودآورده برخود بلرزدوبه تنگ آيد و ديگر خود را به هيچ محبتي وبه هيچ عشقي تسليم نکند..؟
نمي توني تو چشماش نگاه کني، نمي توني دوريشو تحمل کني، نمي توني بهش بگي چقدر دوستش داري، نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري، اگر بتوني بهش بگي، مطمئن باش بهت يه لبخند قشنگ و دلنشين مي زنه و ميگه : عزيزم تو ديوانه نشدي؟
عشق مثل آب مي مونه مي توني توي دستات قايمش کني اما آخرش دستاتو باز مي کني مي بيني نيست. قطره قطره چکه مي کنه و بدون اينکه بفهمي مي بيني دستت پر از خاطره هاست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:19 توسط پرنده تنها |
|
|
نازنينم اگه يه روز از دنيا زده شدي و از دنيا بريدي وديگه به هيچ کس اعتماد نداشتي اينو بدون يه خداي خوب و مهربون اون بالاست، که مي توني بهش اعتماد کني ،به صفاش ، به معرفتش، وحرفهاي دلتو بهش بگي ، و ازش کمک بخواي ...گل من، اينو بدون گريه کردن گل نيلوفر آبي وخنديدن اون با هم باعث مي شن که اون عزيز بشه ... باور کن اشک خنده يا شبدر مقدس گريه عشق به هم محتاج اند تا باور بشن ....پس باور کن تا ببيني. امروز داشتم ستاره هاي آسمونو مي شمردم .وقتي به ستاره تو و ستاره دلم رسيدم بغضم گرفت. رو تو از من برگردوندي ، دلم لرزيد. فهميدم که باور نکردي چقدر دوستت دارم ، اگه بلد نيستم دوست داشتن رو هجي کنم ، تو بهم ياد بده .مي دونم که اينو مي دوني در برابر نگاه چشمات ضعيفم.وقتي برق چشمات تو چشمام مي افته از خود بيخود ميشم ،انگار خودم نيستم ، انگار تو اين دنيا نيستم. هيچ وقت فکرشو نمي کردم که روزي بخوام چشمامو براي تو دريا کنم تا بتونم قايق عشقمو توش بندازم و اون قدر پارو بزنم تا بتونم اون ور دريا رو ببينم. مي دوني موج هاي دريا هم بغضشون گرفته . مي دوني چرا؟؟؟ آخه اونا اشکاي من هستن که از غصه ، خودشونو اينطوري به صخره ها مي زنن،اونا مي خوان بگن که اين اشکا جواب داره ، اين اشکا پاک اند...!!؟
اگه روزي احساس کردي که ميخواهي گريه کني ، منو صدا کن.به تو قول نميدم که...تورو بخندونم اما ميتونم باهات گريه کنم!اگر روزي خستگي توروواداربه گريزکرد،نترس که منو صدا کني قول نميدم که ازت نخوام که اين کارو نکني اما ميتونم با توراهي شوم ، اگه روزي حوصله گوش کردن به کسي رانداشتي منوصدا کن و قول ميدم که خيلي ساکت باشم. اما اگه يه روزي با من تماس گرفتي وجوابي نيومد زود بيا که منو ببيني شايد به تو احتياج داشته باشم تنها به تو، تنها به تو، تنها به تو.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 10:3 توسط پرنده تنها |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:37 توسط پرنده تنها |
|
|
قسمت نشد ببينمت خدا نگهداري کنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:36 توسط پرنده تنها |
|
|
به من آموختي معني عشق را …
به من آموختي دوست داشتن به چه معناست! قصه عشق را برايم خواندي و كلمه دوست داشتن را برايم معنا كردي… به من درس عشق را ياد دادي ، و عاشق شدن را برايم معنا كردي… تمام سختي ها و غصه هاي عشق را در گوشم زمزمه كردي ، و مرا عاشق خودت كردي! اينك من معناي واقعي عشق را از تو ياد گرفته ام و ميخواهم آن چيزهايي كه به من آموختي را عمل كنم و با عمل كردن به آنها عاشقت بمانم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:36 توسط پرنده تنها |
|
|
دفترم را باز کردم تا بنويسم از نگاه هميشه منتظرم از چشمان بارانيم ازبوسه هاي نشکفته ام بنو يسم برايت از ترسم ترس از بي تو ماندن وبي تو رفتن بي تو گفتن وبي تو خواندن بنويسم برايت از نغمه هاي شبانه غم در گنج عزلت تنهايي ام بنويسم برايت از معناي زندگي از اينکه من زندگي را در کنار تو بودن معنا مي کنم زندگي را براي تو سرودن معنا مي کنم من زندگي را در خروش چشمان نيلگونت معنا مي کنم من زندگي را در آغوش تو بودن معنا مي کنم معناي زندگي معناي بوسه هاي آتشين عشق است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:35 توسط پرنده تنها |
|
|
از کجا آغاز کنم بيان قصه اي را که گوياي عظمت و شکوه يک عشق باشد ، قصه عشق شيرين که از دريا کهنسالتر است
حقيقتي ساده از عشقي که او برايم به ارمغان مي آورد . از کجا آغاز کنم : و او همانند باران تابستاني که زمين را به سطحي درخشان مبدل مي سازد به دنياي خالي من مفهوم مي بخشد . او قلب مرا لبريز مي کند ، او دل مرا با احساسي خاص لبريز مي کند ، با آواي فرشتگان و با تخيلات نيالوده او روح مرا از عشقي والا و بي کران سر شار مي سازد آنگونه که هر کجا بروم هرگز تنها نخواهم ماند، با وجود او چه کسي مي تواند تنها باشد . به راستي اين عشق تا چه هنگام دوام خواهد داشت؟! آيا مي توان عمر عشق را با مبناي نور و ساعت سنجيد ؟! اکنون جوابي ندارم اما همين قدر قادرم بگويم که : به او نياز دارم او قلب مرا لبريز مي کند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:35 توسط پرنده تنها |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:35 توسط پرنده تنها |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:34 توسط پرنده تنها |
|
|
دو چشم منتظر به در هميشه چشم به راهته
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:34 توسط پرنده تنها |
|
|
کاش قلبم درد پنهاني نداشت کاش مي شد راه سخت عشق را
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:34 توسط پرنده تنها |
|
|
هـــــــــمه مي گن عاشقي واسه يه لــــحظه ست
اما من خوب مي دونم اين عاشقي پر از ستاره ست ايــــــــن همه نقــــش کبـــــوتر روي قــــالي دلامون چــــــند تا اشـــک عـــاشقونه واسه مرهم چشامون مي گه دل بـــــــراي عشقش صد هــــزار بهونه داره تـــــوي حـــنجره صـــــــــداي درد عـــــــاشقونه داره صــــــداي هق هق عاشق مث ساز يک تـــرانه ست پشت پنجره يه بغض بي صـــدا و بي نشـــــونه ست آره عاشــــقي يـــــه جرم واســـه مــــــوندن و نرفتن رســـــــــم عــــــاشقي يـــــــه راز مث پرواز و پريدن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:33 توسط پرنده تنها |
|
|
بگو چگونه خداوند آفريده تو را؟
که آنچنان که تو هستي کسي نديده تو را چه نقش معجزه يي بوده اي که دست خدا به هر چه رنگ خدا داشته کشيده تو را به نيمه هاي شب از خواب ديده باز مکن که اشتباه نگيرند با سپيده تو را نه وهم خالصي اي گل نه واقعيت محض ميان اين دو دل من به خواب ديده تو را نشد که وصف تو گويم به صد غزل هيهات مگر که وصف کنم در دو صد قصيده تو را گرانبهاتري از يوسف و، زليخا واز دلم به قيمت رسوايي اش خريده تو را خوشا به حال من اي معني نهايت گل که از براي دلم دست عشق چيده تو را زپشت پنجره ام، بي صدا چه مي گذرد قسم به عشق ، که گوش دلم شنيده تو را خداي عشق به جان من آفرين گويد که از ميان همه خلق برگزيده ام تورا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:33 توسط پرنده تنها |
|
|
دستان مرا بگير
حسرت نمي گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ايست قلبي و تنها نگاه تو مي تواند مانع از اين مرگ شود دوستت دارم و مي خواهم در کنار من بماني بگذار اين حسرت به واقعيتي تبديل شود و در کنارت بودن را احساس کنم اي کاش مي توانستي ديدگان شسته شده از اشک مرا ببيني و دستان مرا در حالي که تو را نشانه رفته اند و تنها با صداي قلب تو خو گرفته اند را احساس کني لحظه لحظه هاي تنهايي من با تو و به ياد تو پر مي شود و بدان تنها تو دليل زنده بودني
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:32 توسط پرنده تنها |
|
|
منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم
در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاري کنم ... منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بشينم سر رو شانه هايت بگذارم ... از عشق تو ... از داشتن تو ... اشک شوق ريزم ...منتظر لحظه اي هستم ... لحظه اي مقدس ... منتظر لحظه ي پيوند ... که تو را در اغوش گيرم ... بوسه اي از سر عشق تقديم تو کنم ... و با تمام وجودم عشقم و قلبم را به تو هديه کنم ... آري من منتظرم ... منتظر لحظه اي پاک و مقدس که به تو بگويم هستي ام ... هم نفسم ... مونس شب هاي بي قراري ام ... من دوستت دارم ... آري من عاشق توام
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:32 توسط پرنده تنها |
|
|
به من نگاه كن همين حالا كه از تو دورم و دلتنگ.به من نگاه كن و دستانم را بگير.مني كه دلتنگي را نمي شناسم با تو ولي بي تو دلتنگم.مرا ببين دستانم را بگير و به چشمانم نگاه كن بگو كه تا ابد با مني.به من بگو كه تا هميشه عاشقم مي ماني.بگو كه حتي اگر روزي كسي مثل من ادعا كرد كه برايت مي ميرد عشقش را نپذيري چون نهايت عشق من براي توست.فقط تو.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:31 توسط پرنده تنها |
|
|
از شادي توست که من در دل مي خندم ، از اميد رهايي توست که برق اميد در چشمان خسته ام مي درخشد و از خوشبختي توست که هواي پاک سعادت را در ديده هايم احساس مي کنم ، نمي توانم خوب حرف بزنم ، نيروي شگفتي را که در زير اين کلمات ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان کرده ام ، درياب ! درياب !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:31 توسط پرنده تنها |
|
|
بگو ستاره کنارم هميشه خواهي ماند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:30 توسط پرنده تنها |
|
|
چقدر خاليست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:30 توسط پرنده تنها |
|
|
گاهي سرماي زمستان روابط را تيره مي كند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:30 توسط پرنده تنها |
|
|
در اين زندگي غبار گرفته خيلي ها آمدند و رفتند فقط بعضي ها خاطره شدن من خواستم تو تا ابد بماني ولي ا نگار دلت راضي به ماندن نيست
آنگاه که ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس ميکني به خاطر بياور که زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است دستم بوي گل ميداد مرا به جرم کندن گل متهم کردند آنها هيچوقت فکر نکردن که شايد من گلي را کاشته باشم من يه تصورم در ذهن سايه ها در کوچه هاي زمان اما تو باوري يه باور سپيد از جنس نور وآب از جنس آفتاب آسمان با تمام وسعتش چقدر کوچک است براي پرنده اي که نذر کرده تمام عمرش را پرواز کند به رويا هات محکم بچسب چون اگه روياها بميرن زندگي پرنده اي ميشه بال و پر شکسته که قادر به پرواز نيست سفر برايم هيچ چيز جز دلتنگي ندارد اما زندگي به من آموخت براي بهتر ديدن عظمت و شکوه هر چيز بايد قدري از آن دور شد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:29 توسط پرنده تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام،اين وبلاگ تقديم ميشه به بهترين عسل دنيا.گلي که عطر و بوش با گلهاي ديگه فرق ميکنه و فقط گل من اينجوريه.
من و دل هيچگاه با يکديگرکنارنيامديم او ميخواهد با فريادش احساس تنهايي و غربتم را بيدار کند و من با سکوت مانع آن مي شوم دل مي خواهد بغضم را بشکند و غرورم را زير پا له کند اين بار هم سکوت کردم اما او آنقدر فرياد زد وغوغا به پا کرد که بغضم شکست و آنگاه من فرياد زدم و گريستم و دل سکوت کرد و آرام گشت نظر یادت نره |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته سوم دی 1385 |
| پیوندها |
|
آخرشیم دلسوختگان عشق بهترین گل دوستت دارم شمع خاموش ترانه تنهایی .:عکس:.ملودی2ملودی.:عکس:. انتظار سبز عاشقانه ترفند/اینترنت/دانلودعکس/همه چیز جشن در شب تنهاترین تنهایی |
|
RSS
|